خرید بک لینک
اینکه ادم خودش را عادت بدهد که هرچند وقت یکبار بیاید و به وبلاگش سربزند دوباره،مثل این است که.. خب.. مسخره بود،نمیدانم مثل چیست.. شاید مثل عادت کردن به دیدن خاله ای که رد نیش زبانهایش درد میگیرد و وقتی بعد اندی در جمعی نا آشنا میبیند،قربان صدقه ات میرود و ملت هم میگویند به به عجب خاله ای! هنوز خط اول را تایپ نکرده بودم که زنگ ایفون صدا داد،داد زدم و از مامانم پرسیدم که چه کسی بود که زنگ زد و گفت خ

برچسب: نویسنده: مهسا مقدم تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 0:58

بنويسم..ننويسم.. همينطور که داشتم براي خودم صفحه ام را بالا پايين ميکردم توي مغزم چرخ ميزد. توي مغز ادم ها خيلي چيزها چرخ ميزند.از همان اهنگ چرتي که وسط يک ازمون قلم چي اجباري -که گند زد به جمعه ام- توي مغز ادم وول ميخورد تا تو.. تو هميشه همانجا نشسته اي.ديگر حسابي خانه ي خودت است.براي خودت راه ميروي،چاي ميخوري،سطل زير ميزت پر کاغذهاي مچاله شده اي است که موقع شعر نوشتن تويش انداخته اي.راه ميروي،

برچسب: آلويز,آلويز, نویسنده: مهسا مقدم تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 0:58

دلم برای اینجا تنگ میشود. میبینم که نشسته ام سر کلاس و یاد اینجا می افتم ک دیگر کم کم دارم بهش سر نمیزنم... نوشته بودند دلتنگی یک جورهایی جزیی از اموال است.اور سام ثینگ لایک دت,انی وی!داشت میگفت یعنی دلتنگی هرکس برای خودش است.یعنی دلتنگی ها با هم فرق دارند.راست میگفت. از یک عالمه چیز -یا نمیدانم از یک عالمه چیزها-خسته شده ام.هی با خودم غر میزنم که چرا دیگر حوصله ی گیتارم را هم ندارم.حوصله ی این

برچسب: نمیشود,نمیشود, نویسنده: مهسا مقدم تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 0:58

پشت بند رفتنت هیچ آمدنی نیست..

ذخیره ی قرص های رنگارنگ ضد افسردگی و آرامبخش جهان دارد تمام میشود.

میشود بازگردی و

اجازه ندهی دیگرابرها قهر کنند و

همه ی روزهای گریه دار ما

آفتابی باشند؟


برچسب: نویسنده: مهسا مقدم تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 0:58

| فقط اینکه امده ام بنویسم و نمیدانم چه بنویسم...و حتی اینکه رمز عبورم را نیز یادم نمی امد.بات هو کرز؟؟؟ مهم این است که هم اکنون اینجام و نمیدانم چه بنویسم..راستش دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود. مخصوصا وقتی که امد و گفت که وبلاگم را خوانده و کلی درد و اینا توی پست هایم حس کرده.واکنش من؟ شبیه سیریسلی؟؟؟ پا شدی رفتی وبلاگ من؟؟ و جواب اوهوم او... دنیا دارد سعی میکند بعد همه ی غرهایی که سرش زده ام

برچسب: تورنادوی, نویسنده: مهسا مقدم تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 0:58

| این اسپرسوهای با شیر سرد قاطی کرده ی عصرهای پنجشنبه و جمعه, احتمالا انتظار داشتند زمانی که سهراب میخوانم کنار کتاب با فیس و افاده بنشینند و من ذره ذره تمامشان کنم.. اما داستان این است که از وقتی آمده ای, به قدری مشغول دوست داشتنت هستم که نه ماگ آبی پر قهوه را کنار سهراب می گذارم و نه سهراب میخوانم... قهوه را میگیرم بی

برچسب: اسپرسوی,گرفته, نویسنده: مهسا مقدم تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 0:58

| غرغر کنم؟ برگردم به همان نوای بداخلاق غرغروی " لایف ساکس"؟ اولد اسکول اند دیز استاف؟ مثل همان تایتانه توی اتک آن تایتان بیایی، دیوار هارا خراب کنی بریزی پایین، همه چیز را عوض کنی، بعد هم یکهو بروی و من بمانم و سه لایه دیوار فرو ریخته و اینسکیوریتی ها و دیمنز اینساید می و مانسترز آندر ده بد؟ دوباره لیتر لیتر اب جمع شود پشت پلک هایم و من ندانم کدام گورستانی باید خالیشان کنم وقتی نیستی. بیایم به

برچسب: دیوانه,دیوانگی,برداشت, نویسنده: مهسا مقدم تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 0:58

| هی مدتی است که ملت میگویند دلشان برای زمانِ وبلاگ داریشان تنگ شده و اشک و اه و ناله و اینها. من هم بی رحمی ها و شوآف هایم را برمیدارم میریزم توی کامنت ها و ریپلای ها که "یوهاهاهاها! من هنوز وبلاگم را دارم!! :-شوآف ها در نگاه. این درواقع نوعی میس یوز است. انها نمیدانند که وبلاگی که شوآفش میکنم همانا یک پیج کوچک و تنها در اعماق ته بلاگفاست. سال تا سال در آن پست نمیگذارم و هر پستی که میگذارم توی

برچسب: نویسنده: مهسا مقدم تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 0:58

| از ترس هایم؟ اینکه روزی مجبور شوم با کسی باشم که دوستش ندارم. منطقا چیز عجیبی است. یعنی ادم با خودش میگوید که خب لال که نیستی! یک کلمه میگویی نه! بله خب قطعا لال که نیستم! حتی جایزه ی زبان درازی سال را داشتند میدادند به من! ولی برحال ترسم است. از بزرگترین ترسهایم.. نمیتوانم ببینم صبح ها کنار کسی از خواب بیدار میشوم که عاشقش نیستم, بچه ای را در آغوش میگیرم ک حسی به پدرش ندارم و نمیتوانم آن زند

برچسب: سهمیه,معشوقه,پایان, نویسنده: مهسا مقدم تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 0:58

صفحه بندی